مادرم تعريف مي كرد كه چند وقتي بود مدام با خودش حرف مي زد .ديگر مثل سابق با زنهاي همسايه دم خور نمي شد .ترجيح مي داد  بيشتر با خودش باشد ... اما فكرش را هم      نمي كرد كه دست به چنين كاري بزند! چيزي هم از ناراضي بودنش از زندگي مشتركش به كسي نمي گفت .خيلي مظلوم بود و ساكت .اما با كارش ،سر و صداي زيادي در محل به پا كرد .مادرم از »آيدا« مي گفت .از زني كه در سن 27 سالگي ترجيح داد كه خودش تقديرش را بنويسد . به ازاي يكي دو ليتر بنزين كه آنهم از همسايه گرفته بود،مرگ را به آغوش بگيرد .

  سرگذشت آيدا،با خيلي از دخترهاي اين سرزمين يكي است،اما اينكه چرا آيدا خودسوزي را به زندگي در كنار همسرمعتادش ترجيح داد مي شد در سر گذشتش جستجو كرد .

  »پدر كه مدام سرگرم حجره و كسب و كارش بود ناگاه متوجه تحولي در خانه مي شد،بچه ها به خصوص آيدا، رشدشان خيلي سريع بود ، زود بزرگ  مي شدند وهم چنان كه خود او هر سال يك سال به عمرش اضافه مي شد ، اما آيدا سريع قد مي كشيد و زيبا مي شد .«

  ... »پدر آن خوي سركش و شلوغش را در طول زمان خرد مي كرد ، در برابر تمام هيجانات روحي او مي ايستاد و از او دختري رام و آرام مي ساخت .اما به تنهايي حريفش نمي شد واز مادر كمك مي گرفت و از او مي خواست كه آيدا را در آشپزخانه تربيت كند وگفته بود اگر مي خواهد به او خياطي بياموزد در آشپزخانه .حتي اگر مي خواهد گلسازي يادش بدهد در آشپزخانه و آيدا در آشپزخانه نم مي كشيد.

 با تنهايي وحشت بار خو مي گرفت .نه هم كلاسي داشت،نه براي كاري پا از خانه بيرون مي گذاشت و نه حتي كسي به خانه آن ها مي آمد .رفته رفته از برادرها جدا مي افتاد و خوي غريبانه اي پيدا مي كرد كه در هيچ يك از افراد خانواده ديده نمي شد .حسرت مي خورد به چرخي كه در شبانه روز حتما مي گذشت و او در هيچ كجاي آن جا نداشت ،به سكوت خو مي گرفت و مسير بودن و رفتن برايش يكي بود و آن قدر بي حضور شده بود كه همه فراموشش كرده بودند.انگار به دنيا آمده بود كه تنها باشد .در يازده سالگي بي دليل رماتيسم مفاصل گرفت و دكتر مقرر كرد كه ماهي يك »پني سيلين« قوي به او بزنند.

   درآشپزخانه خانه به تنها غذا مي خورد ،تنها مي پخت، تنها مي خوابيد وكلفت غريبه اي را مي مانست كه مبتلا به جذام باشد و هيچ كس نمي پرسيد :»آيدا كجاست؟« مگر فرهاد برادر كوچكترش كه پدر فرياد مي زد :»تورا سنه نه؟« بعدها دختري خود خور،صبور ،درهم شكسته و غمگين از خانه پدر يكراست به خانه حسن آقاشوهر معتادش رفت كه اسمش آيدا بود «...

  از مرگ آيدا دو روزي مي گذشت اما كسي حتي حاضر نشد كه برايش آگهي ترحيم چاپ كند .كسي حاضر نشد حتي برايش اشك بريزد،به جزفرهاد .

  آيدا رفت بي آنكه كسي بپرسد،آيدا كجاست؟