برنج 600 توماني، پاييز را از ما گرفت!
پاييز است و بوي برگ هاي سوخته ي باران خورده و پيچك هاي خشك شده بر ديوار زمان... براي من ديدن پاييز خلاصه شده در برگ هاي زرد شده درخت سركوچه كه بي تقصيرند و پاسوز كم محلي درختي شده اند كه ترحم ندارد.!
برگ هاي زردي كه هر روز صبح موقع رفتن به سركار تقلا مي كنم تا آنها را زير نگيرم اما اين تلاش من بارها با نگاههاي معني دار زن همسايه روبرو بوده كه مجبور است صبح زود تا رسيدن سرويس مدرسه لعيا دختر 7 ساله اش سركوچه بايستد و هراز گاهي هم نظاره گر من باشد كه چرا حاضر نيستم برگ هاي زرد سقوط كرده را له كنم!
چند روزي است كه از اكبرآقا رفتگر محله هم خبري نيست و كوچه مان شاعرانه شده.برگ هاي زرد رنگي كه فضاي قشنگي به كوچه داده.اكبرآقا اگه بود ميشد اميدوار بود تا با كمك جاروش برگ ها رو كناري بزنه تا عابرين بي رحمانه رويشان راه نروند.اين روزها كوچه مان هواي سردي دارد. سلام ها كم رمق و نگاهها كوتاه. آقا اسماعيل سنگكي محل هم ديگه كمتر لبخند ميزنه.
تو رقيب جان خويشي