پياده تا خوشبختي/ نگاهي متفاوت به همايش پياده روي در منطقه آزاد ماكو
موقعی که ناصر داشت داربستهای سن را در زیر آفتاب ظهرگاهی ماکو می بست بیش از آنکه حواسش پی پیچ و مهره های زنگ زده باشد هوش و حواسش پی آن دو خودوری لوکسی بود که کمی انطرف تر از او قرار بود فردا در میان جمعیتی زیاد و در حضور دوربین های متعدد تلویزیونی و عکاسی در خیل بیشمار مسئولین به او اهدا شود… رویای ظهرگاهی ناصر را به جرات می توان گفت همه آن کسانی که برگه شرکت در قرعه کشی پیاده روی منطقه آزاد ماکو تهیه و تکمیل کرده بودند در سر می پروراندند. این رویا به قدری شیرین و دلچسب بود که حتی حاج حسن ۶۶ ساله ساکن شوط را هم وادار کرده بود صله ارحام را بهانه کند و برای رسیدن به یکی از آن خودروهای لوکس راهی منزل برادرش در ماکو شود.
رویای شیرین تصاحب یکی از آن خودروهای لوکسی که قرار بود در همایش پیاده روی منطقه آزاد ماکو به دو برنده خوش شانس تعلق بگیرد آنقدر شیرین بود که تجربه تلخ همایش قبلی و ناکامی در آن هم باعث نشده بود تا از تعداد شرکت کنندگان کم شود.
یک روز قبل از برگزاری همایش پیاده روی ماکو با تعدادی از خبرنگاران در این شهر حضور یافتیم. تمام شهر حال و هوای روز جمعه و برگزاری همایش پیاده روی را داشت. چادرهای توزیع برگه های قرعه کشی اگر چه شلوغ نبود اما توزیع بیش از ۱۷۰ هزار برگه در طول هفته گواه این را می داد که ماکو روز بخصوصی را به خود می بیند.
ماکو شهری که مردمانش زنگی مسالمت آمیزی را با سنگ ها و صخره ها دارند به خوبی رنج فقر و توسعه نیافتگی را چشیده و با آن خو گرفته اند. برای من که چندی قبل گزارش مبسوطی از محرومیت آموزشی در روستاهای ماکو را در خبرگزاری تسنیم مشاهده کردم اهداء دو عدد خودروی لوکس برای همایشی که فقط عنوان پیاده روی را یدک می کشید خوشایند نبود.
دیدن آن خودروهای لوکس خارجی من را خوشحال نکرد. بغضم را قورت دادم و سر تأسف تکان دادم، یادم آمد کودکانی در این منطقه، از رفتن به مدرسه محرومند چون در روستاهایی پرت افتاده زندگی می کنند و هزینه سفر روزانه تا مدرسه هایی را که ده ها کیلومتر از آنها دور است، ندارند یا شاید هم آن بچه های روستایی را با دفترچه مشق های خیس توی بغل شان، به یاد آوردم که راه طولانی تا مدرسه های حقیر و سرد شان را، با دمپایی، در برف گز می کنند و می دانند گرگ های قصه های مادربزرگ ها حقیقت دارند و در راه مدرسه برای دریدن آنها یا همکلاسی های شان کمین کرده اند.
آنها که با خبر اهداء خودروهای لوکس پوزخند زدند، یادشان هست که ما در این منطقه، مدارسی فرسوده داریم با دیوارهایی ترک خورده و دهان باز کرده که منتظر یک تکان کوچک زمین مانده اند تا روی سر بچه ها خراب شوند و زیر خروارها خشت و گل ، زنده به گورشان کنند.
آنها که با خبر اهداء خودروهای لوکس، بغض کردند، احتمالا یاد صدها بخاری نفتی افتادند که هنوز در مدارس منطقه آزاد ماکو می سوزد و آتش زیر خاکستر است و آموزش و پرورش بودجه جایگزین کردن شان با وسایل ایمن تر ندارد؛ بخاری های نفتی که پاییزها و زمستان ها، گرگ می شوند و خوب می دانند بچه هایی که بره شده اند همیشه می بازند، همیشه می سوزند و سر تا پا، تاول های چرکی می شوند و آنوقت یا روی تخت بیمارستان، جان می دهند یا برای همیشه، پشت نقاب های سفید و بی شکل پنهان می شوند تا با آن چهره های سوخته، دیگران را نترسانند.
مردم اما با علم به تمام این کاستی ها و رنج ها،پایان سرنوشت تاریکشان را در گرو تصاحب خودرویی می دیدند که حق خود می دانستند. این را در نگاه های دختران،پسران و مردان و زنان شرکت کننده در همایش پیاده روی می شد به خوبی مشاهده کرد. موقعی که مجری مراسم داشت با آب و تاب برگه برنده ها را می خواند کنار دست من دخترکی نوجوان دست به دعا داشت و زیر لب آیت الکرسی زمزمه می کرد. پیرمردی آن سو تر بیخیال آفتاب و نور مستقیم خورشید با تمام حواس چشم انتظار آن بود تا نام او به عنوان برنده آن خودرو قرائت شود.
خیلی دوست داشتم تا به همه آنها بگویم خواب و خیال را بزنید کنار، از آسمانها بیایید روی زمین، حباب رویا را با تلنگر عقل بترکانید و بخار خوشخیالی را با فوتی از هم بپاشید. اقبالتان را در این خودروها جستجو نکنید که یادم افتاد خودم هم برگه شرکت در قرعه کشی را تکمیل کرده و حل و فصل تمام مشکلات اقتصادی ام را در برنده شدن می دانستم!
جمعیت همچون پیاده روی قبلی پر شور حاضر شده بود. ازدحام جمعیت در مقابل جایگاه به حدی بود که استاندار سرد و گرم چشیده ای هموچون سعادت را نیز سر شوق آورده و مجبور ساخت تا برای ثبت این لحظات و عطش مردم برای تصاحب خودورها دست به گوشی تلفن همراه خودش برده و صحنه های ناب را ضبط کند.ضبط صحنه های امید می تواند دلچسب باشد!
لحظه موعود با تمام فراز و نشیبهایی کسل کننده فرا رسید. برگه های قرعه کشی از محفظه شیشه ای بیرون آورده و برندگان خوش اقبال خودرهای لوکس یکی پس از دیگری به روی سن رفتند. یکی خوشحال و شادان و دیگری بی تفاوت.
فلسفه برگزاری همایش های پیاده روی در روزهای جمعه و اهدا خودرو به عنوان جایزه و به هدف صرف پر شور کردن صفحه تلویزیونی و از آن سوی خوشحال ساختن مسئولین به اینکه توانستیم مردم را با خود همراه سازیم هیچ دستاورد دیگری را نمیتوان برایش متصور بود. برای این حرفم هم دلیل دارم و آن اینکه از آن جمعیت ۱۰۰ هزار نفری به تعداد انگشتان دو دست با لیاس ورزشی آمده و خیلی ها ترجیح می دادند برای رسیدن به آن خودروها با ماشین تا محل برگزاری همایش بروند و بسیاری نیز آخرین بار همان سال قبل پیاده روی کرده بودند!
این همایش با تمام کم و کاستی هایش به پایان رسید و بازندگان در این همایش با کوله باری از بدشانسی راهی منزل شده و امیدوار به سومین همایش!.
مسئولین منطقه آزاد ماکو به اذعان خودشان برگزاری همایش های اینچنینی راهکاری مهم برای تبلیغات است. برای این منظور هم امسال با برنامه تر از سال قبل میزبان مردم مشتاق بودند. تبلیغاتی ارزان برای منطقه ای که می خواهد برای خیل عظیم بیکاران و کسانی که صاحب شغل های لرزان همچون تار عنکبوت که به فوتی بند است را دارند ثباتی اقتصادی فراهم سازد.
ماکو برای سرآمدی در توسعه یاقتگی دست کمی از اصفهان و تهران ندارد اما این سرزمین دارد چوب سالها بی کفایتی مسئولینش را می خورد و با کمی همت و امید و فکر درست می تواند از انبود داشته های خودش استفاده کند و روزهایی را برای مردمانش رقم بزند که دیگر برای تصاحب خودرویی لوکس شب تا صبح بیدار نمانند.
تو رقيب جان خويشي