اسكندر خنجري فرزند احياء!
مي خواهم به احيا بگويم كه پدرم! اي پادشاه زندگي من... لبخند تو براي من حكم همان قرص قرمز رنگي را ايفا مي كند كه دكتر يوسفي براي آرام كردن تلاطم قلبت تجويز كرده و تو هر روز سه عدد از آنها را با آن ليوان ترك خورده ات مي خوري. مي خواهم به احيا خنجري، پدر خوبم بگويم كه صلابت و نگاه مهربانت براي من حكم همان قطره چشمي را ايفا مي كند كه دكتر شريفي براي ناخنك چشم هاي خون گرفته ات تجويز كرده.
مي خواهم بگويم اي پادشاه زندگي ام تصميم گيري هاي استوارت در زندگي و راهنمايي هاي دلسوزانه ات را هميشه در خاطر دارم و سفيدي موهايت كه حكايت غريبي است از سختي هايي كه به همراه مادربزرگ مرحومم« گلي» در روستاي سياوان كشيدي را خيلي وقت است كه دلم مي خواهد بوسه كنم اما مي ترسم. ترس دارم از اينكه دوباره از من دلخور شوي و بگويي: چه خبرته پسر! محكم باش. و...
حرفهاي زيادي دارم كه مدتهاست چشم انتظار فرصتي تا تو از انبوه بيماري ها رهايي يابي و من و تو كنار هم بشينيم و به بهانه زنده كردن خاطرات قديم و سختي هايي كه در دوران بي پدري و كودكي كشيدي از دلتنگي هاي من هم حرف بزنيم.
پدرجانم مي خواهم بگويم كه دستهاي چروكيده و قلب مهربانت را دوست دارم ... حرفهايمان بماند وقتي كه دوروبرت از بيماري ها خلوت شد.
روزت مبارك اي پادشاه زندگي من....
تو رقيب جان خويشي